رمز هستی
یک شنبه تولده بیداره! دلم می خواد بازم به اون روزایی برگردم که تو ده تا وبلاگ با هم دیگه می نوشتم!
امروز یه چیزایی گفت که باعث شد، بهش فکر کنم.
شادم.
شاید این یه کمک باشه از طرف خدا. انگار که صدامو شنیده باشه. مهم نیس آخرش خوب می شه یا بد. مهم اینه که الان دارم نجات پیدا می کنم.
شاید پس فردا از خونه رفتم بیرون!
یه چیزی ته دلمه که حالمو خوب می کنه....
اینو از فیلم سیستر اکت انتخاب کردم. خیلی دوس دارم این تیکه شو.
این روزا، کارم شده تو فیسبوک رفتن و ایمیل بازی با مرجان! مثه چسب ، چسبیدم به رختخواب! به زور بیدار می شم، غذا می خورم می آم اینترنت و دوباره می رم می خوابم!
مثه گاو فیلم و کتاب دانلود می کنم که نمی دونم اصن وقت می کنم بخونم و ببینمشون یا نه! از وقتی گیگاپدیا تعطیل شده من ترس برم داشته که نکنه بقیه ی سایتای مثه اونو حتی تورنتا رو هم ببندن. به خاطر همین مثه گاو!! دانلود می کنم!!
هوش مصنوعی رو دوباره دیدم. اگر ندیدی حتما ببینید.......
دیگه از اینجا نوشتن و اونجا نوشتن، خسته شدم
حال بد من با نوشته هام معلوم می شه. الان حالم بده. الان دلم می خواد بشینم زار بزنم. هر وقت دلم می گیره و همه خوابن و کسی نیس که مزاحم گریم بشه، می رم آخر هوش مصنوعی رو می بینم و زار زار گریه می کنم. همون جایی که رباتا دیوید و تدی رو تو یخا پیدا می کنن و تدی به فرشته ی آبی موهای مونیکا رو می ده و اونا برای یه روز مادرشو بهش برمی گردونن. فقط گریه می کنم. اون قد گریه می کنم که سردرد می گیرم. بعد یه هو اون قد راحت می شم که انگار مردم. هیچ غمی ندارم.
- سپیده؟
- اسم من سپیده نیست، اسمم سحره!
- سحر؛ ها سحر. گرفتم.
- خب ؟
- آها. سحر؟ می شه بیای کمک کنی؟
- چه کمکی؟
- یه سری خرت و پرت هس، بچه ها می خوان ازتو انبار بیارن بیرون ببرن تو پلاتو. سنگین نیس...
- برو تو حیاط منم می آم.
- پس زود بیای ها!
- باشه! برو...
می روم به حیاط، سحر بعد از مدتی می آید
- بچه ها من چی کار کنم؟
- فعلا یکی از این تخته ها رو بگیر و بخوابون رو زمین.
سحر تخته را می گیرد. برای کمک سمتش خیز بر می دارم
- نه خودم می تونم.
تخته را زمین می گذارد.
- بچه ها کارای سبک بدین خب. من به سپیده گفتم سنگین نیسن وسایلمون.
- سحر، اسم من سحره
- حالا نمی شه من سپیده صدات کنم؟
- هر جور راحتی ولی اسم من سحره. اگه صدام کردی جواب ندادم ناراحت نشیا!
- نه حتما جواب می دی، چون می دونی من دارم صدات می کنم! می دونی، تمام مریما خوبن، تمام الهه ها دپرسن، تمام سمانه ها مهربونن، تمام ...
- برو کنار ممد. حالا اینجا وایسادی داری سخنرانی می کنی؟ هم بکش بیا کمک کن.
- تمام سحرا، سپیدن!
- ممد؟
- جانم؟
- ممد برو گمشو تو پلاتو یک. کمک نمی کنی حداقل برو اونجا رو تمیز کن!
- دارم کمک می کنم دیگه.
- تو گه خوردی! گمشو برو پلاتو رو تمیز کن.
................الان من ؛ راوی داستان می خواهم با شما سخن بگویم. خب؛ گمان کنید محمد به سحر می خندد و می رود و سحر نمی داند که چه کار باید بکند. شاید هم بداند. اما دختر بودن سخت است! اگر به روی کسی بخندی، اگر به روی کسی نخندی، اگر بگویی بله، اگر بگویی نه، اگر اخم کنی؛ اگر نگاه کنی، اگر بخوانی، اگر نخوانی، اگر بیایی، اگر نیایی؛ ...... همه اش معنی می دهد. دختر بودن سخت است و همین است که اسید ها، چهره ها را می سوزانند. شاید مرد بودن یا پسر بودن آن قدر راحت است که می شود راحت و ارزان فروختش. شاید پسر بودن چیز بی اهمیتی است که بعد ها چیز بی اهمیت تری می سازد به اسم مرد! شاید مرد بودن آن قدر سخت است که خیلی ها بی خیالش می شوند. دختر بودن جرات می خواهد. وقتی دختر به دنیا می آیی یعنی خدا حساب ویژه ای روی تو باز کرده است. تو همانی هستی که آدم می سازی و به فرزندانت یاد می دهی که مرد باشند، زن باشند، آدم باشند.
بیدار می شم. می رم حمام و می زنم بیرون. نور خورشید می زنه تو صورتمو نمی تونم جلومو خوب نیگا کنم. باد می زنه و هی موهامو می ریزه تو صورتم.
من تنهام.
می رم سوار اتوبوس می شم. تو اتوبوس به آدما نیگا م یکنم که هر کی داره به یه چی نیگا می کنه! میرسم به میدون فردوسی. پیاده می شم. میدون خلوت تر از همیشس. می رم سر قرنی و را می افتم می رم بالا. از بغل پمپ بنزین که رد می شم، اون ور خیابون، یه خانومی رو می بینم که نشسته رو صندلیای ایستگاه. می رم سمتش اما با یه فاصله ی زیاد ازش می شینم. معلومه که بهش نیگا نمی کنم. من اصلن به خانوما نیگا نمی کنم. مگر اینکه جلو چشمم بیان! مگر اینکه به چشمم بیان! من به اون خانومه نیگا نکردم. اما تو مترو به یه خانومی نیگا کردم ینی اومد جلوی چشمم. با خودم فکر کردم آه! ینی این زندگی تا چه حد دووم می آره! همیشه قشنگیا منو یاد زندگی می ندازه. وقتی بچه ها رو نیگا می کنم یاد زندگی می افتم. یاد این می افتم که اینا دو روز دیگه بزرگ می شن و هر کدوم می رن گرفتار یکی می شن. بعد تو ذهنم بزرگیاشونو تصور می کنم. مثلا دختر بچه ی نازی که نشسته رو دوچرخه و داره رکاب می زنه، پس فردا می شه کارمند یه بانک یا اصلن می خواد از اینجا بره. شده یه خانوم مهندس با کلاس که هیشکی نمی تونه کمتر از گل بهش بگه بعد اون قد تو دلم ذوق می کنم که دلم می خواد برم بغلش کنم و بهش بگم مواظب خودت باش خانومی. بعد دوباره چشمم می خوره به پسری که پاچه شلوار مامانشو گرفته و داره باهاش این ور و اون ور می ره انگار داره یه بحث مهم می کنه. بلن بلن حرف می زنه و دستاشو تو هوا تکون می ده. یه لحظه به این فکر می کنم که داره تو دانشگا واسه همکلاسیاش کنفرانس میده یا اصن داره از پایان نامش دفا می کنه! آخ که چقد ذوق می کنم. ولی کلا خوبه که آدم دختر داشته باشه! می گن خدا اونی رو که دوس داره بهش دختر می ده! می دونی یکی باهاس باشه که تو پیری بتونی باهاش حرف بزنی. یکی که بتونه بهت بگه بابا فکر شو نکن! اما پسرت تو روت وای می سه. پسرت باهات یکه به دو می کنه و ادعای استقلالش می شه. دلم خواس که یه دختر داشته باشم که برم تو پارک باهاش قدم بزنم و با هم بستنی بخوریم و فقط راه بریم. اونم برام از پسری بگه که دوسش داره. دلم یه دختر خواس که بشونمش رو سرم وقتی می خوایم شبا بریم تو پارک دوچرخه سواری و تاب بازی. وقتی می خوایم بریم بیرون باهم شام بخوریم! دلم یه دختر خواس که وقتی می خنده منم باهاش بخندم. دلم یه دختر خواس که اگه گشت آشغال گرفتش برم پک و پوز هر چی گشته بیارم پایین. دلم یه دختر خواس که به خاطرش زندگیمو بدم.....
ذهن شکاک، آدمو داغون می کنه. نه تنها خودشو بلکه اون کسی که قراره باهاش زندگی کنه!!
کم کم باید به خودت کمک کنی که این ذهن شکاکو، رام کنی. خوبه که می پرسی. خوبه که سعی داری ذهنتو آروم کنی اما حداقل یه راس نپرس!! یه جورایی خیلی ملو تو خفا و تو چنتا سوال!! اینو واسه این می گم که بدونی اگه من حتی ازت عصبانی ام باشم، این قد تابلو نمی ام رو کنم!!
به هر حال، من یه روز حالم خوبه یه روز بد. ربطی به هیچ کس نداره.
بعدا نوشت:
ته جمله ی بالا رو خواستم درست کنم. ( اما نکردم!) چون یه ذهن شکاک ( بگم وسواسی خیلی بهتره) اونو طوری می خونه که ینی به هیچ کس ربط نداره که من یه روز خوبم یه روز بد!
باور کن من به چیزهای پوچ فکر نمی کنم! اصلا نیازی نیست.
همه چیز همون جوریه که من می خوام. جلوم رژه میرن، اون چیزایی که نمی ذارن راحت باشم.
یه تصمیم آنیه، مثه موقعی که جلوی در خونه ی یکی وایسادی و داری فکر می کنی زنگ بزنی یا نه. یا وقتی که دکمه ارسالو بزنی .....
کی تموم می شه؟ اصن تمومی داره؟ ینی همش یه خواب بده؟ می شه؟ می شه از خواب بلند شم و ببینم همه چی خراب شده؟ همه چی اونجوری نیس که من می خوام؟
دلم گرفته، مثه همیشه. مثه همه ی دلا که می گیرن .
========================
- بازم که دیر کردی!
- مونده بودم که چی کار کنم!
- چیو؟
- نمی دونم. بریم دیگه. بریم.
- داری گریه می کنی؟
- نه حساسیته .
- بیا بگیر اشکاتو پاک کن.
- مرسی. دستات چقد زبر شدن
- حساسیته
- شالتو باد نبره؟
- دلم می خواد شالمو ول بدم تو باد و خودم بدوئم تا اون دور دورا....
- بعد من صدات کنم و داد بزنم نرو... نرو...
- نه دیگه. هندیش نکن.
- اگه من برم تو ناراحت می شی؟
- کجا بری؟
- برم، برم یه جایی که دیگه هیشکی دستش بم نرسه؟
- بدون من؟
بدون تو...
- خیلی وقیحی! تو چشام نیگا می کنی و می گی بدون تو؟؟
- اون جایی که من میرم باید تنها بری. تنهای تنها....
- آره. ناراحت می شم. دیوونه می شم. خودمو می کشم. می ندازم تو رود می ندازم تو دریا.
- پس اگه خواستم برم بهت نمی گم.
- غلط می کنی. دلت می آد منو تنها بذاری؟ منی که هر روز صبح وقتی اخمالو پا می شی بهت سلام می دم. چایی می دم. بوس می دم. منو تنها می ذاری؟ می ری رو دلم پا می ذاری؟
- اون جوری نیگا نکن. دیگه تصمیمو گرفتم.
- اگه می خوای بی من بری، بهتره نری. من که نمی دونم کجا می ری، دلم هزار راه می ره. کسی هس مواظبت باشه؟ کسی هس تحملت کنه؟ کسی هس صدات کنه که جوابشو ندی؟ اصن کجا می ری بدون من؟ خوبه من بذارم برم یه هو بی خبر؟ برم و دیگه پیدام نشه و حتی نتونی دنبالم بدوئی و بگی نرو نرو نرو ؟؟ خوبه یه روز صبح پاشی و ببینی هیشکی نیس بهت سلام کنه؟ دس بکشه موهاتو از صورتت کنار بزنه و بوست کنه. اون وقت نمی شینی زار بزنی وسط خونه. تک و تنها؟ برم؟ منم برم که تنها شی و هر روز گریه کنی؟ برم و رو دل جفتمون پا بذارم؟ فکر کردی فقط تویی که به مردن فکر می کنی؟
هر اتفاقی افتاد، فقط گریه کنید.
گریه باعث می شود سبک شوید و بهتر فکر کنید. بعد از گریه می توانید عاقلانه تر تصمیم بگیرید البته اگر قبل از آن هم عاقلانه می گرفتید.
یادتان باشد، خوب گریه کنید.
گریه کنید.
گریه کنید
گریه کنید
گریه
من چند روزه دارم سعی می کنم پوچی ای که نمی ره رو برونم. امروز و الان من تنها توی خونه نشستم. یه لحظه به این فکر کردم که تو انباری می تونم همه چیو تموم کنم. می تونم راحت شم از شر این حقارتی که انگار آفریده شده تا فقط منو عذاب بده. خیلی خوب بود .......
من امروز به تو فکر کردم که می خندی و دیگه نیستی که باشی و من فکر کنم که هستی و داری خوش می گذرونی تو زندگیت که فقط دلمو به این خوش کنم که احتمالا داره مثه عکسش می خنده .... من امروز به تو ام فکر کردم. به دورویی و دروغم فکر کردم به خودمم فکر کردم و یه چیزی ام واسه شریف نوشتم و واسش سند کردم و آخ که چقد دلم می خواد که دیگه نباشم. یه دفه تو یه لحظه. نیست شم . پودر شم. هیچی ازم باقی نمونه که کسی بخواد بعد از من درباره ی من حرف بزنه. حالم به هم می خوره ..
یه جمله هس که می خوام رو واله فیسبوکم بنویسم امروز صبح وقتی صبحونه می خوردم اومد تو ذهنم:
اگه دنیا از نظر من پوچ و مزخرف و بیهودس، این نگاهه من به دنیاست و چون هیچ کس از نگاه خودش جدا نیست پس من پوچ و مزخرف و بیهوده ام
یه کتابی دانلود کردم درباره ی بیماریهای دهان. دیشب داشتم اونو می خوندم. یه لحظه کلی خدا رو شکر کردم. افتضاحو جلوی چشام می دیدم. یه عالمه عکس که دهن و زبون و دندونای له شده ی مریضا رو نشون می داد. کاش یه چیزی بود که روح آدمارو هم نشون می داد که چقد کر و کثیف و گندو شدن. من بیش از ظریفیتم دارم نفس می کشم. هیچ کس نمی فهمه چی می گم. هیچ کس نمی خواد بفهمه تا موقعی که دیگه دیر شده باشه!
من خر نیستم. منم می خوام مثه بقیه زندگی کنم. من زندگی رو دوس دارم. من دلم می خوام هزار سال بلکه بیشتر زنده باشم من میلم به زنده بودن از هر خر دیگه ای بیشتره ......اما هر بار که تنها می شم، هر بار که با خودم فکر می کنم جلوم یه دیواره. چیزی واسه رفتن نیست. من هی منتظرم که یه اتفاقی بیفته. چند ساله که منتظرم. قبلا همش تو ذهنم بود بعضی وقتا رو کاغذ می نوشتم و بعدش پاره می کردم اما الان داره می آد بیرون. دیگه نمی تونه. مثه یه بچه ای که نه ماهش تموم می شه اگه نیاد بیرون می میره! خب اگه فکرم بمیره منم می می رم.! در هر حال می می رم. نمی تونم واسه کسی توضیح بدم. اگه کار خودمو تموم کنم تو نامم نمی تونم چیزی بنویسم. من نه مشکل مالی دارم. نه مشکل عشقی دارم نه مشکل روانی دارم نه مشکل کوفت دارم نه مشکل زهر مار دارم نه مشکل گه دارم هیچ مشکلی ندارم. هیچی هیچی هیچی .هیچی ...... فقط دیگه نمی تونم زنده باشم. این چیزی نیس که بشه با چارتا کلمه قلمبه سلنبه یا حتی چارتا حرف شاعرانه و دری وری و ک..شعر به بقیه گفت. من بازم منتظر می مونم. نمی دونم چرا.
دلم می خواد مثه تو فیلما برم تو ساحل جلوی دریا هوار بکشم و با خدا حرف بزنم! شاید صدامو شنید. شاید بالاخره منو از تو این جهنم برد تو اون جهنم. این یه جابجاییه سادس!!!!!!! د کثافت زودتر تمومش کن!
توی سوت پارک، بابابزرگه به نوش می گه بیا منو بکش و نوش نمی تونه تا اینکه بابابزرگه تو اتاق حبسش می کنه و یه آهنگی رو پخش می کنه، بچه هه قدش نمی داده تا در رو باز کنه واسه همین هی به در می کوبیده که بابابزرگه در رو باز کنه، آخرش بابابزرگه در رو باز می کنه و به نوهه می گه حالا فهمیدی من چه حسی دارم؟ و نوهه راضی می شه که بکشتش. حالا کاری به طنز بودن سوت پارک ندارم. اما وقتی اینو دیدم، دیدم که چقد شبیه خودمه!
الان دارن می آن تو و من می رم...
و برای اولین مطلب:
http://blkagrd.blogfa.com/
بازبینی تاریخ و فرهنگ بروجرد
http://www.ebookshare.net/
سایت بسیار خوبیه مخصوصا اگه تورنت داشته باشین...
دسته بندی کتابها به موضوعات زیر خلاصه می شه:
Certification CentralMagazine
http://pdfbook.co.ke/
شاید واسه شما هم پیش اومده باشه که یه هو هوس کرده باشین که مثلا چه می دونم آهنگ بهاران خجسته باد رو گوش کنید. بعد دلتون بخواد آهنگایی که واسه جنگ بوده رو گوش بدین شاید یه سوره رو صوتی داشته باشین یا اصلا دلتون بخواد بدونین که تو چه سالایی چه آهنگایی معروف بودن و .....
iran-iraniha.com/Navaha
- نمی دونم. فقط می دونم باید بریم.
- آخه چقد؟
- مثه بچه ها شدیا! چقد غر می زنی. بیا دیگه!
نگین روی زمین می نشیند.
- به خدا دیگه پاهام نا نداره
- می خوای بریم زیر اون درخته بشینیم؟
- کدوم درخت؟
رها، درختی در دور دست را نشان می دهد. نگین چشمهای درشتش را ریز می کند تا بهتر ببیند.
- اوووووو وه!! اون که خیلی دوره. وقتی برسیم اونجا باید منو زیرش چال کنی!
- لوس نشو دیگه پاشو. پاشو داره شب می شه!
- جان؟ الان لنگه ظهره! اینجا گرگم داره؟
- من از کجا بدونم! حتما داره دیگه. پاشو دختر خوب.
- بیا دستمو بگیر...
رها، به سمت نگین می رود و کمکش می کند تا بایستد.
- ببین خودتو خاکی خلی کردی!
- حالا تو این وضعیت مونده بود تو به خاکی خلی شدن من گیر بدی! اگه یه بار دیگه گیر بدی می شینم دیگم پا نمی شم.
- نشو! گرگا می آن می خورنت. منم می رم پای اون درخت چالت می کنم!
- حالا از کجا معلوم که تو رو نخورن؟
- چون من می رم و می رسم یه جایی که شبو توش امون بگیرم!
- اوه! امون بگیرم!!
- بیا تا اون درخته بدووییم. هر کی زود تر رسید، گوشواره های مادر بزرگ ماله اون باشه!
- من گردن بندشم می خوام!
- ماله من که نیس. گردن بندم روش.
نگین با سرعت از کنار رها می دود و رها به دنبالش. آنها حالا به خانه ی یکی از روستاییان رسیده اند و غذا خورده در زیر پتوهایشان خزیده اند. نگین دستهای رها را محکم گرفته است.
- دستم خواب رف!
- می ترسم نصفه شبی بذاری بری!
- چرا باید برم؟ دیوونه، من بی تو جایی ندارم برم!
- اگه رفتی چی؟
- محکم بچسب که خیالت راحت باشه...
من هم نمی دانم نگین و رها از کجا آمده اند به کجا می روند. با هم خواهرند یا دوست. چند سال دارند. فردا کجا می روند. آن خانه را چطور پیدا کردند. اما می دانم همدیگر را دوست دارند...
http://delnavazha.blogfa.com/
شاید شما هم دیده باشین!
از دانشکده به پارک هنرمندان و از آنجا به سر آیت! به گمانم 5 ساعتی شد پیاده روی مون!!
? was wollen sie tun
Ich weiß nicht
Ok ich verstehe
Ich würde gern nach Hause gehen
OK.gehen wir
عمر دست خداس! رگ گردنتو نزنی یه بار ها!! من که رفتم پسر خوبی باش!!
فک کنم هیچی واسم معنی نداره!!
هادی جان کار شما را تحسین می نماییم. ان شاء الله که خوشبخت بشی.
می گم، شروع که دست خودمون نبوده، چرا پایانو ندادن دست خودمون؟
پ.ن: برای هستی بسیار خوشحالم. حتی اگر کامنتم را پاک کند!
خسته شدم
کاش خدا زبون آدم سرش می شد
من دیشب رفتم خونه ی ارشک. ساعت ده شب.
تا امروز که الان شده دیروز، ساعت یک ظهر بیدار بودم. دوتا دستام چنان
دردی گرفته بودن که می خواستم بکنمشون بندازمشون دور.
تازه فهمیدم که آدمای توی الباقی نوشته ها مثه آدمایین که من دارمشون. فقط نگاه منه که مشکل داره در هر حال من دوسشون ندارم آدمای خودمو می گم
ساعت ده و نیم شب بیدارم کردند که شام
بخورم....اومدم که بخوابم دیدم دو تا اس ام اس دارم یکی از مرجان یکی از
دوستان مجازی. قرار گذاشتم ک هفردا جوابشان را بدهم.
دیشی یعنی پنجشنبه شب! وقتی بین مثلا جمع دوستانم تمرگیده بودم روی مبل، احساس بدی خفت گلویم را گرفت! به حمیدرضا که روبرویم نشسته بود گفتم و به کسی جز او نمی توانستم بگویم، چون احساس می کنم ما هدف مشترک داریم، ما خیلی بیشتر از اینها که باهاشان می گردیم ارزش داریم ما خیلی بهتر فکر می کنیم. قمار نمی کنیم. سیگار نمی کشیم مشروب نمی خوریم . غیبت نمی کنیم. به آینده فکر می کنیم و برای پول، فکر می کنیم و نه به پول! بگذریم. بهش گفتم واقعا ما باید بین اینا باشیم؟ البته منظورم اونایی بود که کف زمین ولو شده بودن و داشتن بازی می کردن. که فکر کنم فکر کرد منظورم جمع سه نفره من و خودش و ارشکم هس! بگذریم.
ارشک داره می ره گرجستان که نمی دونم چی کار کنه. مهم اینه که داره از این گور به گورآباد خلاص می شه. خوشحالم.
دستم هنوزمم درد می کنه و من هنوزم دارم می نویسم. مادرم می گه این قد پای اون کامپیوتر بیدار نشین.
دستم درد می کند.
از این جا به بعد را یک دسته تایپ می کنم. و به این فکر می کنم که فردا چه چیزی باید در جواب اس ام اس ها بنویسم. سخت است. نگاهم می افتد به کتابهای ردیف شده ی خوانده نشده... دلم میسوزد. یاد ذوق و شوق هنگام خریدشان می افتم. "راهنمای جامع پریمیر 6.5" " چگونه آگهی تبلیغاتی بسازیم" "ترکیب بندی در عکاسی" بعد به کتاب های هیولایی می رسم که باعث گردن درد شدند " تاریخ سینما" "هنر سینما" "تاریخ تئاتر جهان" " صد سال سینمای انیمیشن" " راهنمای ساخت برنامه های تلویزیونی" یاد خودم می افتم که توی خانه ام با ذوق و درد می خواندم و می گریستم و چای می خوردم و آهنگ گوش می کردم ااما هیچ وقت آواز نخواندم. یاد کارهای عجیبم می افتم. یاد سرمای لذت بخش زمستانی که همه یوسف پیامبر می دیدن و من کنار بخاری ام تاریخ هنر گاردنر می خواندم با آن دست خط کج و ما وج و صداهای خوشحالی همسایگان بالایی! دلم برای خودم می سوزد.بگذریم...
حالا می خوایم انیمیشنمونو بسازیم.
"حمید! می ریم پیش حاجی و استودیوشو کرایه می کنیم. فکر می کنی چقد طول بکشه؟"
دلم نمی خواد عین یه رفیق نیمه راه شم.
اما از این داستان خوشم می آد که یکی منتظره یکی باشه ولی اون یکی نیاد.
هیچ وقت نیاد ینی مرده باشه. ینی بگم بریم پیش حاجی و بعدش خودم سرمو آروم
بذارم رو بالش و بخوابم. بعد اگه تو یه ذره دلت واسه من بسوزه، با خودت
بگی: "من حتما باید این انیمیشنو تمومش کنم" بعد بری پیش حاجیو بگی اون
دوستم دیگه نمی تونه بیاد من خودم اومدم استودیو تونو کرایه کنم. ببینم
شما در بستی ام سوار می کنین؟ بعد حاجی بگه:" کجا می خوای بری؟" بگی" می
خوام برم پارک. 6 صبح. می خوام برم بدوئم تنهایی. می خوام برم مجسمه هارو،
گلا رو نیگا کنمو عکاسی کنم. آخه می دونی، موضوع عکاسی این طوری پیدا می
شه تازه از اونجام می خوام برم آلمان. شاید تو راه یه مسافر دیگم سوار شد.
سر کوچشون که رسیدیم بهت می گم این کوچشونه ولی نباید بپرسی اسم کوچه چیه
ها !" بعد حاجی یه تابی به سیبیلاش بده و بگه " آقا مرتضی یه چایی بیار"
آقا مرتضی با سینی چایی می آد تو و می گه " باید سرلاک بخوری تو ام داری
چاق میشی" بعد تو بگی" من سرلاک نمی خوام من می رم باشگا" بعد واسش دوتا
فیگور می گیری و می شینی و همه ی آدمایی که تو تئاتر شهرن برات دست می
زنن. می ری با اون یارو که اصلا نفهمیدم کی هس فوتبال بازی می کنی و حتی
می ری تو صف دسشویی وای می سی و وقتی می ری تو دسشویی به شماره تلفنا نگا
می کنی و دلت می سوزه یا شاید مثه من دلت بخواد یه مستند درس کنی. شایدم
بترسی!! " ما هنوز قابلیتامونو رو نکردیم حمید جان! ما از همشون
ترسناکتریم"
دلم می خواد بشینم و گریه کنم. الانم
نشستم ولی گریم نمی آد. دستم خشک شده بسکه یه دستی تایپ کردم. داوود شاید
از بقیه شون بهتر باشه اما شاید فکر می کنم داوودم یه جورایی مثه مهرانه. محمودم که گفتم با نصیری فرقی نداره.
داره بارون می آد.
بالاخره واسه اینکه کار خبطی نکنم می رم
پیش مرجان! غافل از اینکه خودش کار خبطه! ارشکو نبین اون جوری حرف می زنه
اون بچه ماله یه دنیای دیگس. به حرف من گوش کن. من الان دارم تو خوابت
باهات حرف می زنم. بعد از اینکه تو رفتی پیش حاجی و دربس گرفتی. دوس ندارم
سر را مسافر دیگم بزنی. ولش اون اون مسافرو. اسمش روشه مسافر. می ذاره می
ره عین من ها! حالا من گفتم. من الان تو ابرام نمی دونی چه حالی میده. آدم
اینجا له می شه. ( به قول آقای همساده ی کلاه قرمزی) هیچی نیس از زمینم بدتره. گه بگیرن سرتاپای این جهانو اون
جهانو. جفتش مزخرفو مسخرس. مثه فیلمای نهال می مونه که سروته ندارن. مثه
فیلمای هوتن و فرخ و علی می مونه که کلی پول خرجش کردن ولی از تـفـــم ارزشش
کمتره. اوق اوق
حمید! پاشو ... پاشو برو بقیه ی انیمیشنو بساز! روح منو شاد کن.
پ.ن: امیدوارم با تفکرات زاید و افکار عجیب و ذهن شکاک و غیره و غیره و غیره این نوشته رو نخونی. امروز صبح تو پارک دو تا دختر بودن که پاشدن رفتن .خواستم بگم که من هنوز زندم! ( اسمایلیه محمود و رحمان نمایندگان طنز ضعیف!!!!!!!!!!!!!!!!)
نشستیم تو پله ها و داریم به آدمایی که از جلومون رد می شن نیگا می کنیم. بعد یه هو می گه بیا بیخ دیواری بازی کینم! چنتا می شن و بازی رو شرو م یکنن اما من رو همون پله ها می شینم. صادق بعده یه مدتی می آد می شینه کنارم می گم اگه جارموش ما رو دیده بود می فهمید که کنار هم نشستن و آبجو خوردن، هم چینم پوچ و اینا نیس...
به راستی ملت ما می تواند تمامی معیار ها و آزمایشات و تحقیقات ملل آنسوی دنیا را به راحتی هر چه تمام تر، نقش بر آب کند!!
یادم نمی آد، فکر کنم تو کلاس آیین رانندگی بود، سرهنگی که بهمون درس می داد تعریف می کرد که اومدن با کشورای دیگه مشورت کردن ببینن که نرخ جریمه ها رو چه طوری تعیین کنن، گفتن ( به اون خارجکیا) آقا تو مملکت شما وقتی موقع سبقت، یکی به اون یکی راه نمی ده چقد جریمش می کنین؟ بعد اونا هاج و واج نیگا می کردن که مگه می شه موقع سبقت، راه نداد؟؟
یکی از دوستان دورم تعریف می کرد که تو فرانسه با یه استادی قرار داشته، دم در مترو. بعد اون میله ای که تو ایستگاهای بی آر تی ماست، اونجا خیلی کوتاه تر بوده. دوست ما وقتی استادو می بینه از رو میله می پره، به جای اینکه کارت بزنه! پریدن ایشون همانو فرار کردن استاد همان!! بالاخره می ره و به استادش می رسه می گه اسکل چرا فرار کردی؟ اونم می گه اسکل تویی و هف جد و آبادت! من اولاش که اومده بودم همین کارو کردم، منو بردن روانشناس و مجبورم کردن تا ده جلسه برم. چون می گن هر کی که قوانین اجتماعی رو رعایت نکنه مشکل داره!! دارم فکر می کنم که واسه یه راننده که وقتی به عابر پیاده می رسه، نه تنها سرعتشو زیاد می کنه که دستشو رو بوغ می ذاره و چراغم می زنه، روان درمانی تجویز می کنن یا یه راس می برن زنجیرش می کنن؟؟
کارخونه ی بنز و چه و چه و چه ... می رن ماشیناشونو تو انواع و اقسام جاده های عجق وجق امتحان می کنن. اما کافیه یه بار تو همین اتوبان تهران -کاشان بندازن، اون وقته که می رن در کارخونه رو گل می گیرن.
می رن فیلم پ.و.ر.ن.و می سازن و واسه خودشون جایزه می دن و قانون دارنو .... اما وقتی با یه بچه ی حالا نمی گم دوازده ساله، هفده هیجده ساله ی اهل حال ایرانی بشینن، می رن جایزه هاشونو پس می گیرن!
شاید شمام قصه ی تعمیرکار ایرانی رو شنیده باشین که می ره و تو یه کارخونه استخدام می شه چون قبلش ماشین رییس یه جایی رو تعمیر کرده بوده. و تنها نکته تعمیر ماشین نیست که استفاده از سکه ی سوراخ شده به جای واشره!!
نمی دونم بخاطر عدم ارتباطمون با دنیا این قد متفاوت شدیم یا کلا متفاوت هستیم؟ مثلا کلا بیشتر از بقیه می فهمیم. یکی تعریف می کرد رفته بوده کره، راننده تاکسی همه ی چمدونا رو می ذاشته تو صندوق عقب و تازه می فهمیده که جا نمی شه! و می گف اگه تو ایران بود راننده همون اول که می گف جا نمی شه که هیچ همه ی وسایلتو تو صندوق و صندلی عقب جا می داد و وقتتم این قد نمی گرف.... البته این به نوعی هم بر می گرده به بی قانونی ما... اینکه مثلا نباید بار رو تو قسمت مسافر گذاشت! اینو اون راننده کره ای می دونه ولی راننده ایرانی نمی دونه!
حالا به این فکر می کنم که اون تمدنی که تو گذشته های دور بوده واقعی بوده یا نه؟!!
همش به این فکر می کنم که نکنه ایران قدیم یه چیزی مثه دبی الان بوده! پول می دادن و آدم می آوردن واسشون کاخو مجسمه و ... می ساخته!!
حالم بده...
یه موقعی می شه که آدم از بس درد کشیده که کرخ می شه. اونایی که ش.کن.جه شدن اینو خوب می فهمن. هیچ وقت یه آدمو به یه روال روتین کتک نمی زنن. چون می دونن که بدن بعد از یه مدتی سازگار می شه.... بگذریم.
حالا حکایت ماست ( خدا بیامرزدش) کرخ شدم. اون قد که مثه یه آدم با انگیزه دارم زبونای مختلفو می خونم. می خوام برم خارج. فیلم می بینم. دلم می خواد لاغر شم. نگران موهامم که می ریزن ( البته فقط نگرانم و دلم می خواد و در اصل هیچ اتفاقی نمی افته ولی همینم چند پله صعوده!) و به قول استپان استپانوویچ : غیره و غیره و غیره! ( من این نمایشنامه رو نه به دلیل اینکه طنزه، که برای این دوس دارم که اولین نمایشنامه ایه که من توش بازی و کارگردانی کردم!! اولین کار کلاسیم بود! چقد "که" داش ) کرخ شدم! مثه آدمی که تو سرماس و حالیش نیس. " سردمه مثه یه سیب لهیده تو یخچال سونی......"
با سپاس از تذکر قانونی لیلا!
برای بار سوم فیلم پگاه آهنگرانی رو دیدم.محاکات غزاله علیزاده.
دلم یه جورایی می سوزه. نه خدایی نکرده واسه خانوم علیزاده ها!! نه! واسه خیلیایی که می رن بی اون که کسی بدونه که بودن. بی اونکه حتی خودشونم بدونن بودن. من صرفا به رفتن کار دارم و نه خانوم علیزاده.....
یه زمانی دلم می خواس از همه ی شخصیتای ادبی ایران که خودکشی کردن فیلم بسازم. ینی موضوع فیلم خودکشی اونا باشه. حالا دیگه دارم به این فکر می کنم که کی و چه جوری خودمو بکشم. وقت ندارم دیگه به اون چیزایی که قبلن فکر می کردم فکر کنم.
http://talkhzibast.persianblog.ir/page/45
" نمی خوابم، تنها و خسته ام. برای همین می روم. دیگر حوصله ندارم چقدر کلید در قفل بچرخانم و قدم بگذارم به خانه ی تاریک. من غلام خانه های روشنم..."